مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
12
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
در بينى او فروريخت . حسن عطسه زد و بنگ را قى كرده ، چشم بگشود و به چپ و راست نگاه كرده ، خويشتن را در كشتى ديد و عجمى را نزد خود نشسته يافت . دانست كه آن پليدك مجوس به او حيلت كرده ، بورطهء كه مادر ، او را همىترسانيد ، افتاده . گفت : خداوندا مرا در بليتها صبر ده . پس از آن روى بعجمى كرده ، در غايت فروتنى با او گفت : اى پدر ، اين كارها چه بود و نان و نمك كجا رفت ؟ عجمى بر وى نظاره كرده ، گفت : يا كلب العرب ، آيا امثال من ، نان و نمك شناسند ؟ كه من هزار كودك چون تو از كودكان مسلمان كشتهام و تو هزار و يكمين خواهى بود . حسن خاموش شد و دانست كه تير قضا برو كارگر آمده . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هشتاد و دويم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آنگاه پليدك بگشودن دستهاى او بفرمود و اندكى آب بر وى بنوشانيد . و مجوس مىخنديد و ميگفت : بنار و نور سوگند كه مرا گمان اين نبود كه تو در دام من بيفتى . مرا آتش بگرفتن تو يارى كرد . من ترا به آتش قربان كنم تا او از من راضى شود . حسن گفت : بنان و نمك خيانت كردى . مجوس دست بلند كرده ، حسن را بزد . پيشانى حسن به زمين كشتى برآمده ، بى خود گشت . پس از آن مجوس ، افروختن آتش فرمود . حسن گفت : به آتش چه خواهى كرد ؟ مجوس گفت : اين آتش ، پروردگار منست . اگر تو نيز او را پرستش كنى ، نيمهء مال خود به تو دهم و دختر خويش به تو تزويج كنم . حسن بانگ بر وى زد و گفت : واى بر تو كه مجوس هستى و از پروردگار آسمان و زمين غفلت كرده ، آتش همىپرستى . مجوس در خشم شد و گفت : يا كلب العرب ، ترا دشوار مينمايد كه بدين من درآئى ؟ آن پليدك به آتش سجده برد . پس از آن غلامان خود را فرمود كه حسن را بر رو بيندازند . خادمان ، او را به زمين افكندند . مجوسى